روزی که کتاب‌ نجاتم داد

بدون دیدگاه

در مقطعی از زندگیم، شکستی در من اتفاق افتاده بود. غم و افسردگی، مانند جوهری که در آب ورود می‌کند و همه مولکول‌های آب را دچار می‌کند، در تک تک سلول‌هایم نفوذ کرده بودند.

به آخر رسیدم، مانند شمعی که آب می‌شود. در همان لحظه با خود گفتم: «دیگه بسه!».

نمی‌دانم اسم این احساس چه بود. نمی‌دانم نام این رفتار چه بود، نمی‌دانم چه اتفاقی در من افتاد. اما این «دیگه بسه!» یک «خب حالا چه کار کنم» در دلش جا داشت. من پذیرفته بودم که باید این وضعیت ذهنی را تغییر دهم و به دنبال یک راه حل بودم.

راه حل

همیشه در اعماق ذهنم به یک چیز اعتقاد داشتم اما خودم نمی‌دانستم که آن چیز چیست؛ اما حالا می‌دانم و آن این است که:

اگر در زندگی به مشکلی خوردم، دلیلش نداشتنِ آگاهی در رابطه با آن مشکل است و راه حل در داشتنِ آگاهی است.

خودِ بنده

طبق این نظریه، از جا برخواستم و به سمت آگاهی دویدم.

کتابی با جلدی آبی، با عنوانی سفید رنگ به نام «ده راز موفقیت و خوشبختی» و با عکسِ دکتر وین دایر در پشتش در گوشه‌ای از قفسه‌های کمدم در حال حذب گردوخاک بود.

آن را برداشتم، شروع کردم به خوندن و بعد از اولین جمله که خواندم با خود گفتم: «شت! این همون چیزی بود که نیاز داشتم، همون حرفایی که نیاز داشتم»

جمله از این قرار بود:

آنچه بر سر راهتان قرار می‌گیرد، به نظم در آورید.

ویرجینیا وولف


برچسب‌ها:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *