به خاک رفتن به مانند یک حیوانِ باوفا

بدون دیدگاه

من یک عادت بدی که دارم اینه که بعضی وقتا کتاب‌هایی که می‌خونم رو نصفه و نیمه رها می‌کنم و ادامه مسیر رو با نویسنده طی نمی‌کنم؛ البته بماند که می‌گن این رفتار خودش یه فیچر یا نقطه قوتی است که باعث می‌شه انرژی صرف مطالب کم اهمیت نشه و اصل مطلب رو دریافت کنیم.

در هر صورت، در مقابل این عادت (به نظرم نسبتاً بد) یک عادت بسیار خوب از نظرم خودم دارم و اون هم کشف یک سری الگو در کتاب‌ها و حرفای بقیه است.

اجازه بدید توضیح بدم:

مثلا کتاب «خودت را به خاک نده یا UnFuck Yourself» جناب جان بیشاپ در اوایل کتاب به این اشاره می‌کنه که ما هر چی می‌کشیم و هر به خاک رفتنی که داریم به خاطر فاکینگ خودگویی هست!

یعنی فرض کن در حالی که روی تختت لم دادی، قهوه داغ در دست داری و داری یک فیلم دراماتیک می‌بینی. بعد از دیدن فیلم می‌گی: «شت! من یک سینگلِ تنهای بی‌پولم» یا حتی ممکنه یک روزی یک حرفی در یک جمعی زده باشی و وقتی اومدی خونه کلی خودت رو سرزنش کنی که چرا این حرفو زدی چرا اون حرفو زدی و …

یا می‌ری اینستاگرام و توییتر رو باز می‌کنی، شوآف یک سری موجود رو می‌بینی، حرف‌های بی اساس رو می‌خونی و شروع می‌کنی به قضاوت کردن خودت، مقایسه خودت با بقیه.

این شروع یک جنگ و درگیری ذهنی با خودته…

یا یکی از عوامل دیگه‌ای که در کتاب «هنر رندانه به اونجا گرفتن یا The Subtle Art of Not Giving a Fuck» جناب مارک منسن اومده، عاملی هست به نام حلقه بازخورد جهنمی!

مثلاً موقع سخنرانی استرس می‌گیری. اما ماجرا به همین جا ختم نمی‌شه. تو از استرسی که گرفتی هم استرس می‌گیری و مثل خوره به جونت می‌افته! یا از یک چیزی ترس داری، در ادامه از ترست هم می‌ترسی…

یا حتی در کتاب «هنر شفاف اندیشیدن» از رولف دولبی یکی از خطاهای شناختی که مطرح می‌کنه خطایی هست تحت عنوان توهم بدن شناگر.

به این معنا که ما عوامل انتخاب رو با نتایج اشتباه می‌گیریم. به عنوان مثال، یک نگاهی به زن‌هایی که در صنعت تبلیغات هستند و مدل می‌شوند بیاندازید. در واقع اینطور تبلیغ می‌شه و اینطور به مخاطب القا می‌شه که فلان لباس، فلان لوازم آرایشی و… تو رو تبدیل به زیباترین زن جهان می‌کنه. اما واقعیت اینه که این یک چیز نسبی است و بعضی‌ها ذاتا مدل هستند و هر لباسی به هر کسی نمیاد و هر کسی هم نمی‌تونه مدل بشه (فارغ از اینکه زیبایی یک چیز نسبی است، منظور اینه که صنعت تبلیغات تأثیر به سزایی در متوهم کردن آدم‌ها داره).

در ادامه این بحث مطرح می‌شه که ما اصولا یک سری آدم داریم که کلا مثبت‌نگر هستند و یک سری هم منفی‌نگر! که اکثر کتاب‌های توسعه فردی رو آدم‌های مثبت نگر می‌نویسند و به همه اصرار دارن که مثل خودشون فکر کنن! نویسنده عزیز این تویی که فقط می‌تونی نیمه پر لیوان رو ببینی، چون یک مثبت‌نگر بالفطره هستی…

در واقع شادی و خوشحالی ارتباطی به قوانینی که مطرح می‌کنند نداره و بیشتر برمی‌گرده به ویژگی‌های شخصیتی یک فرد.

در یکی از سخن‌های دکتر علی صاحبی، این موضوع مطرح می‌شه که چطور با «تئوری انتخاب» می‌توان احساس بهتری رو تجربه کرد. برداشت من از حرفای دکتر اینه که ببین وقتی حالت بده و احساس خوبی نداری و به زمین و زمان غر می‌زنی، حالا دقیقاً چه کاری انجام می‌دی برای اینکه حالت خوب باشه به غیر از غر زدن!؟

همه این حرفا رو زدم، حالا بیاین یه پازلی رو تکمیل کنیم:

ما با خودگویی و قضاوت‌هایی که در مورد خودمون داریم، که تحت تاثیر حرف‌های دیگران، جامعه، تبلیغات، جو شبکه‌های اجتماعی، اخبار و در کل رسانه‌ها هستیم وارد یک چرخه جهنمی می‌شیم و این توهم ایجاد می‌شه که من مشکل دارم و روز به روز حال خودمون رو بدتر می‌کنیم.

حالا تصویر این پازل در واقع همون آگاهی پیدا کردن به اینه که من مثل یک حیوان باوفا دارم خود را به خاک می‌دهم!

پی‌نوشت: قطعاً هر کسی شرایط متفاوت در زندگی و نگاه متفاوت به زندگی داره. خلاصه که همه این حرف‌ها برداشت و دیدگاه شخصی است.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *